سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و پنجم :
#پارت۸۸
راوی
عمارت مظهری، همیشه بوی سنگهای صیقلی و آینههای پاکشده میداد.
اما امشب، پشت آن درهای چوبیِ تزئینشده، سرمای یک خشم پدرانه جریان داشت.
ارباب مظهری، با آن ابهت خاموشش، پشت میز نشسته بود.
یاور، ایستاده بود. نه خم شده، نه سربالا.
تنها چشمانی که در تاریکیِ چراغدیواریها میدرخشیدند، نشان از لجبازی دیرینهای داشت.
– جناب ارباب…
من برای بر
لطفا صبر کنید...
