سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و چهارم :
راوی
یاور پلک بست. نفسش را آهسته بیرون داد، مثل مردی که بخواد بین عقل و دل یکی را خفه کند.
– بشم بر شیطون لعنت…
دیوونهم میکنی دختر.
دستی به ریش جوگندمیش کشید، قدمی به عقب رفت و بیهیچ مقدمهای، لبهای خشکیدهاش اعتراف کردند:
– باشه… برو حاضر شو.
چشمهای یکتا برق زد. درست مثل وقتهایی که دخترکِ لوسِ ارباب مظهری میشد…
انگار دنیا را ریختند توی آغوشش
لطفا صبر کنید...
