پارت صد و سی و سوم :
- این چیه؟
- یه رخت زنونه...
زبان در دهان مهرخ نمیچرخید که بگوید این پیراهن را میشناسد. بارها آن را از توی صندوقچهاش بیرون آورده و تماشایش کرده است. در نهایت قشنگیاش را توی تن معصومه دیده و حالا میبیند که شبیه آدمهای اعدام شده به دیوار چسبیده.
- چراغ موشیه!
اردشیر این را گفت. صدایش از دیدن وسیلهای برای روشنایی خوشحال بود. چراغ را آتش کرد و ادامه داد:
لطفا صبر کنید...
