پارت صد و سی و سوم :


- این چیه؟
- یه رخت زنونه...
زبان در دهان مهرخ نمی‌چرخید که بگوید این پیراهن را می‌شناسد. بارها آن را از توی صندوقچه‌اش بیرون آورده و تماشایش کرده است. در نهایت قشنگی‌اش را توی تن معصومه دیده و حالا می‌بیند که شبیه آدم‌های اعدام شده به دیوار چسبیده.
- چراغ موشیه!
اردشیر این را گفت. صدایش از دیدن وسیله‌ای برای روشنایی خوشحال بود. چراغ را آتش کرد و ادامه داد:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!