پارت صد و بیست و ششم :


سرش را به ستون درشکه‌ی کرایه‌ای احمدرضا تکیه داده بود. ریتم یکنواخت صدای سم اسب و چرخ‌های زهوار در رفته‌ی درشکه گوش‌هایش را آزار می‌داد. شهر حالا بیدار بود. چشم‌های مهرخ اما از بی‌خوابی می‌سوخت. دلش از تمام چیزهایی که دیده بود، ریش می‌شد. کسی از این مردم که بی‌هوا و بی‌خیال دنبال بالا و پایین زندگی خود بودند نمی‌دانست که آن سه، دیشب، توی آن عمارت خالی از سکنه چه چیزها که ندی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!