پارت صد و بیست و ششم :
سرش را به ستون درشکهی کرایهای احمدرضا تکیه داده بود. ریتم یکنواخت صدای سم اسب و چرخهای زهوار در رفتهی درشکه گوشهایش را آزار میداد. شهر حالا بیدار بود. چشمهای مهرخ اما از بیخوابی میسوخت. دلش از تمام چیزهایی که دیده بود، ریش میشد. کسی از این مردم که بیهوا و بیخیال دنبال بالا و پایین زندگی خود بودند نمیدانست که آن سه، دیشب، توی آن عمارت خالی از سکنه چه چیزها که ندی
لطفا صبر کنید...
