پارت صد و بیست و نهم :
پیراهن ابریشمی خوابش امشب، آبی روشن بود. در تضاد کامل با صورتی که حالا زرد و بیمارگون بود. حتی سرخاب و سفیدآب و ماتیک فرنگی روی لبهای پر چروکش، نمیتوانست اثر ناخوشی را از چهرهاش پاک کند. سر بلند کرد و به چشمهای ترسیدهی شوهرش نگاه کرد. بعد چشمان متهایاش را چرخاند تا شلاقی که روی پایتختی بود.
- قدم رنجه کردین شازده!
پوزخندی تلخ روی لبهایش نشست. کمی آستین پی
لطفا صبر کنید...
