پارت صد و سی و ششم :

‌
از درشکه پایین آمد. قبل او، ایلماه پیاده شده و منتظر بود. لبخندی زد.
- بی‌فایده همون کسیه که مهدخت تا پای جون بهش اعتماد داشت.
قاب عکس پیچیده در مخمل را روی سینه‌اش کمی بالا آورد و ادامه داد:
- بهش قول دادم که خبری از مهدخت و پدرم براش ببرم. قبل این‌که...
سکوت کرد و آهی کشید:
- به قول خودت: عمر دست خداست.
- شما این‌جا چی کار می‌کنید؟
قلب دخترک تند Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا

    0

    آرزو خانم کجایی بی زحمت بازم نرو مابیصبرانه منتطر ادامه رمان زیباتیم. 🙏

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️