پارت صد و سی و ششم :
از درشکه پایین آمد. قبل او، ایلماه پیاده شده و منتظر بود. لبخندی زد.
- بیفایده همون کسیه که مهدخت تا پای جون بهش اعتماد داشت.
قاب عکس پیچیده در مخمل را روی سینهاش کمی بالا آورد و ادامه داد:
- بهش قول دادم که خبری از مهدخت و پدرم براش ببرم. قبل اینکه...
سکوت کرد و آهی کشید:
- به قول خودت: عمر دست خداست.
- شما اینجا چی کار میکنید؟
قلب دخترک تند Ú
لطفا صبر کنید...

شیوا
0آرزو خانم کجایی بی زحمت بازم نرو مابیصبرانه منتطر ادامه رمان زیباتیم. 🙏