پارت صد و بیست و هفتم :
هر دو به دورنمای طهران نگاه میکردند. در سوز هوای عصرگاهی شهر غمزده دیده میشد.
- زیاد میای اینجا؟
اردشیر نگاهش را از سیگارش گرفت و به شهر دوخت. همزمان سرش را بالا برد.
- قبلا شبگرد کوچهها و گذرای تاریک بودم. چند نوبهایه که میام اینجا. تو گیر و دار جستن شاهرخ میرزا و سر زدن به کوهستان دیدم خلوتی خوبیه واسه آدم تنهایی مثل من.
احمدرضا پک بزرگی به س
لطفا صبر کنید...
