پارت صد و بیست و هفتم :


هر دو به دورنمای طهران نگاه می‌کردند. در سوز هوای عصرگاهی شهر غمزده دیده می‌شد.
- زیاد میای این‌جا؟
اردشیر نگاهش را از سیگارش گرفت و به شهر دوخت. همزمان سرش را بالا برد.
- قبلا شبگرد کوچه‌ها و گذرای تاریک بودم. چند نوبه‌ایه که میام این‌جا. تو گیر و دار جستن شاهرخ میرزا و سر زدن به کوهستان دیدم خلوتی خوبیه واسه آدم تنهایی مثل من.
احمدرضا پک بزرگی به س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!