پارت صد و بیست و سوم :
میدویدند.
فشار بر مچ دست مهرخ در چنگال محکم احمدرضا نفسش را تنگ کرده بود. مدام به پشت سر نگاه میکرد و احمدرضا لب میزد:
- صبر نکن مهرخ! حکما جهانبخش تونسته خودش رو از مخمصه رها کنه.
دل دخترک اما آرام نمیگرفت. نیمی از جانش مانده بود پیش اردشیر که همیشه به خاطر او به دردسر میافتاد. حالا درست به قدر شبی که اردشیر گرفتار کوهستان شد، از خودش احساس بیزاری میکرد
لطفا صبر کنید...

شیوا
0وای خیلی خوشحال شدم که باز ادامه اش رو شروع کردین دلم براشون تنگ شده بود. ممنون