پارت صد و سی و پنجم :
صدای بقبقوی کبوترها میآمد.
حتی یک لحظه دست از خواندن نمیکشیدند. قفسهای چوبی و تنگ، جا به جا در اتاق کوچکِ نمور، چیده شده بودند. بوی گند فضلههای خشک شده و ارزن میآمد. اما برای او این چیزها مهم نبود. تمام روز و شبش را در همان اتاقک و باغ بیبار و بر میگذراند به امید روزی که بالاخره برسد. روزی که بارها خیالش را دیده بود و توی ذهنش بالا و پایین میکرد که این بار تیرش به خطا
لطفا صبر کنید...
