پارت صد و سی و هشتم :
حاضر بود و منتظر.
شب بر خلاف شبهای قبلی، یک عالم ستاره داشت. ماه نیمه، میان آسمان میدرخشید. نسیم شبانگاهی ملایم بود و بوی بهار میداد. به عادت همیشه، امشب هم پالتو به تن داشت و یک روسری کوچک زیر گلویش گره زده بود. حالا باید نایب و پسرعمویش میرسیدند و برای آخرین شبی که اردشیر قول داده بود، پیروز را همراهشان میبردند!
- دردت به عمرم دا! این قرارای شبانه خوف میندازه به
لطفا صبر کنید...

Marzi
0سلام قلمت مانا عزیزم. آخر پارت تکرار شده