پارت صد و بیست و پنجم :
اردشیر جلوتر از همه پا در اتاق گذاشت. گرد غم و کهنگی بر همهجا نشسته بود. از سقف چوبی صدای جیرجیر و حرکت موشها میآمد. مهرخ مشمئز شانههایش را بالا داد:
- موشا دارن اینجا رو نابود میکنن.
با احتیاط جلو رفت. اردشیر شمع به دست روی دو پا کنار سفرهی یلدا نشسته بود و به صندوقچه نگاه میکرد!
- این چیه نایب؟!
مهرخ پرسید و اردشیر تند جوابش را داد:
-
لطفا صبر کنید...
