پارت صد و بیست و پنجم :


اردشیر جلوتر از همه پا در اتاق گذاشت. گرد غم و کهنگی بر همه‌جا نشسته بود. از سقف چوبی صدای جیرجیر و حرکت موش‌ها می‌آمد. مهرخ مشمئز شانه‌هایش را بالا داد:
- موشا دارن این‌جا رو نابود می‌کنن.
با احتیاط جلو رفت. اردشیر شمع به دست روی دو پا کنار سفره‌ی یلدا نشسته بود و به صندوقچه نگاه می‌کرد!
- این چیه نایب؟!
مهرخ پرسید و اردشیر تند جوابش را داد:
-

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!