پارت صد و سی و دوم :
در را که بست اردشیر غر زد:
- دست بجنبون صبیهی شاهرخ میرزا!
- دست بجونبونم یا پا تند کنم؟
- هر کدوم که زودتر ما رو میرسونه به درشکهی کرایهای.
مهرخ قدمهایش را با گامهای بلند و سریع اردشیر هماهنگ کرد. شب سکوتی عمیق داشت. انگار که همهی شهر خواب بودند. بر خلاف آفتاب گرم ظهرگاهی، امشب هم سرد، غمزده و مهگرفته بود.
- پیروز همراهمونه؟
- اوهوم
لطفا صبر کنید...
