پارت صد و سی و نهم :


بطری خالی را پرت کرد کنارش. سیگاری آتش زد و به پنجره‌ی تاریک اتاق شازده خیره شد.
- تقصیر شما بود شازده! هیچ‌وقت منو ندیدی. انگاری که من بچه‌ی سرراهی‌ت بودم. موقعی یاد من افتادی که همه‌ی بچه‌هات رفتن زیر خاک. اما... اما نه واسه خاطر این‌که دوستم داشتی. چون جز من کسی برات نمونده بود!
اشک‌هایش پایین می‌ریخت. آن‌قدر داغ و سیل‌آسا که از زیر چانه‌اش سُر می‌خورد و در یقه‌ی آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️