پارت صد و سی و نهم :
بطری خالی را پرت کرد کنارش. سیگاری آتش زد و به پنجرهی تاریک اتاق شازده خیره شد.
- تقصیر شما بود شازده! هیچوقت منو ندیدی. انگاری که من بچهی سرراهیت بودم. موقعی یاد من افتادی که همهی بچههات رفتن زیر خاک. اما... اما نه واسه خاطر اینکه دوستم داشتی. چون جز من کسی برات نمونده بود!
اشکهایش پایین میریخت. آنقدر داغ و سیلآسا که از زیر چانهاش سُر میخورد و در یقهی آ
لطفا صبر کنید...
