سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت صد و بیست و دوم :
اینبار حواسش جمع بود که درست رخت و لباس کند.
شانه را به موهای سیاه و براقش کشید و در آینه نگاه کرد. دیگر ردی از کتک سختی را که خورده بود نمیدید. دلش اما درد میکرد. نه فقط اینکه یقین داشت دخترعموی چشم سیاهش، هرگز دلش را به او نخواهد داد. تلگراف امروز، شور و ظن به جانش انداخته بود.
شال را روی صورتش کشید و دوباره به آینه نگاهی انداخت. نایب گفته بود:
- س
لطفا صبر کنید...