پارت صد و بیست و دوم :


این‌بار حواسش جمع بود که درست رخت و لباس کند.

شانه را به موهای سیاه و براقش کشید و در آینه نگاه کرد. دیگر ردی از کتک سختی را که خورده بود نمی‌دید. دلش اما درد می‌کرد. نه فقط این‌که یقین داشت دخترعموی چشم سیاهش، هرگز دلش را به او نخواهد داد. تلگراف امروز، شور و ظن به جانش انداخته بود.

شال را روی صورتش کشید و دوباره به آینه نگاهی انداخت. نایب گفته بود:

- س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️