پارت صد و سی و چهارم :
این بار تمام چراغها خاموش بودند. اردشیر خدا را شکر کرد که چراغ موشیِ ویرانهی جلالالدین را با خود آورده است. چراغ را که آتش زد، بهتر حیاط را دید. غمگرفته و خاکآلود بود. مهرخ پشت سرش سرک کشید. چشمانش تا پنجرهی تاریک اتاق ژانت بالا رفت. جایی که حکما اتابک میرزا، شبهایش را کنار زن فرانسوی صبح میکرد. اردشیر اما از سمت دیگر حیاط کوچک، راه ایوان را پیش گرفته بود.
- اتاق ز
لطفا صبر کنید...

شیوا
0یعنی اونا سالها اینجا غل وزنجیر بودن وای پس الان کجا بودن. خیلی ممنون از قلم زیبات.