پارت صد و سی و چهارم :

‌
این بار تمام چراغ‌ها خاموش بودند. اردشیر خدا را شکر کرد که چراغ موشیِ ویرانه‌ی جلال‌الدین را با خود آورده است. چراغ را که آتش زد، بهتر حیاط را دید. غم‌گرفته و خاک‌آلود بود. مهرخ پشت سرش سرک کشید. چشمانش تا پنجره‌ی تاریک اتاق ژانت بالا رفت. جایی که حکما اتابک میرزا، شب‌هایش را کنار زن فرانسوی صبح می‌کرد. اردشیر اما از سمت دیگر حیاط کوچک، راه ایوان را پیش گرفته بود.
- اتاق زÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا

    0

    یعنی اونا سالها اینجا غل وزنجیر بودن وای پس الان کجا بودن. خیلی ممنون از قلم زیبات.

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️