پارت صد و سی و چهارم :


این بار تمام چراغ‌ها خاموش بودند. اردشیر خدا را شکر کرد که چراغ موشیِ ویرانه‌ی جلال‌الدین را با خود آورده است. چراغ را که آتش زد، بهتر حیاط را دید. غم‌گرفته و خاک‌آلود بود. مهرخ پشت سرش سرک کشید. چشمانش تا پنجره‌ی تاریک اتاق ژانت بالا رفت. جایی که حکما اتابک میرزا، شب‌هایش را کنار زن فرانسوی صبح می‌کرد. اردشیر اما از سمت دیگر حیاط کوچک، راه ایوان را پیش گرفته بود.
- اتاق ز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا

    0

    یعنی اونا سالها اینجا غل وزنجیر بودن وای پس الان کجا بودن. خیلی ممنون از قلم زیبات.

    ۴ ساعت پیش
کپی شد!