پارت صد و سی و هفتم :
روبروی هم نشستند. کافه در ظهر اسفندی گرم و پرنور بود. عطر قهوه، مشام مهرخ را نوازش میداد و احساس عجیبی را در مرد بختیاری بیدار میکرد. یاد روزهای اولی میافتاد که به خانهی شازده اعتمادالدوله سرکی کشید. دخترکی که آن روزها، برایش فقط یک اشرافزادهی مغرور بود. او هم که سرش درد میکرد برای نوول و معما. مخصوصا معمایی که یک سرش میرسید به مشروطه و پدری که فقط از او یک قبضه تفنگ یادÚ
لطفا صبر کنید...
