سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت صد و بیست و یک :
با صدای دقالباب، در سرسرا را باز کرد و سرک کشید. دوری قهوه هنوز توی دستانش بود و به اتاق آینه میرفت. اتابک میرزا را که دید، لبخندی بزرگ روی صورت چاقش نشست. زودتر از او، پا تند کرد و بی در زدن، وارد اتاق شد.
- چشمتون روشن شازده! اتابک میرزا اومده!
پیرمرد خستهدل سر بلند کرد و مات به لبهای پرخندهی زنش نگاهی انداخت.
- برو اتاقت... خانم نزنه به
لطفا صبر کنید...