پارت صد و بیست و یک :


با صدای دق‌الباب، در سرسرا را باز کرد و سرک کشید. دوری قهوه هنوز توی دستانش بود و به اتاق آینه می‌رفت. اتابک میرزا را که دید، لبخندی بزرگ روی صورت چاقش نشست. زودتر از او، پا تند کرد و بی در زدن، وارد اتاق شد.

- چشمتون روشن شازده! اتابک میرزا اومده!

پیرمرد خسته‌دل سر بلند کرد و مات به لب‌های پرخنده‌ی زنش نگاهی انداخت.

- برو اتاقت... خانم نزنه به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!