پارت صد و ششم :
دقالباب کرد.
دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. روزگار زندگی در خانهی ایلماه، برایش مثل زهرمار بود. دلتنگی آقاجان و دلواپسی خانم جانش، خوره شده بود و وجودش را میخراشید. حالا شازده خانم پالتوپوش امر کرده بود که صبیهی حسین نجار به اتاقش برود تا به جهت امر مهمی اختلاط کنند!
چادرسفیدی را که از ایلماه عاریه گرفته بود روی شانه سُر داد و منتظر ماند.
- بیا دا
لطفا صبر کنید...
