پارت صد و یک :


از پنجره دور شد. نگاه به باغ غم‌زده چشم‌هایش را خسته می‌کرد. همه جای این عمارت تاریک انگار بوی غم می‌داد.

- یحتمل یکی دو روز دیگه از محبس میاد بیرون!

منیرالزمان به ژانت نگاه می‌کرد که پنجره دور می‌شد و درست روی اولین مبل می‌نشست. جایی که همیشه اتابک وقت میخواری لم می‌داد و گیلاس‌هایش را سر می‌کشید. می‌دانست که ژانت و اتابک یک روح در دو بدن‌ هستند. ماد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!