پارت صد و یک :
از پنجره دور شد. نگاه به باغ غمزده چشمهایش را خسته میکرد. همه جای این عمارت تاریک انگار بوی غم میداد.
- یحتمل یکی دو روز دیگه از محبس میاد بیرون!
منیرالزمان به ژانت نگاه میکرد که پنجره دور میشد و درست روی اولین مبل مینشست. جایی که همیشه اتابک وقت میخواری لم میداد و گیلاسهایش را سر میکشید. میدانست که ژانت و اتابک یک روح در دو بدن هستند. ماد
لطفا صبر کنید...
