سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت صد و نوزده :
چپچپ نگاهی به دخترک کرد و راهش را ادامه داد.
- چته نایب؟ شدی عین شمرذالجوشن!
دخترک این را گفت و ریز خندید.
- خیرهسرتر از تو ندیدم صبیهی شاهرخ میرزا! یک کاره دنبال من ریسه شدی و میگی چرا بدخلقی میکنم؟
مهرخ شانه بالا انداخت.
- بهت گفته بودم که مِن بعد هر جا بری دنبال پیدا کردن پدرم و مهدخت، پیت میام. حتی اگه زیور بر
لطفا صبر کنید...