پارت صد و پنجم :
در که باز شد، روبندهاش را بالا زد و خود داخل حیاط انداخت.
- کجاست دخترهی خیرهسر؟!
ایلماه دست روی لب و بینیاش گذاشت و صدایش را پایین آورد:
- بفرمایید تو پنجدری نفسی تازه کنید، وقت واسه اختلاط هست.
- تو رو خدا ببخشید خانم جون! بس که حرصی شدم از دست این دختر، سلام و احوالپرسی یادم رفت. چطورید با زحمتای ما؟
ایلماه دستش
لطفا صبر کنید...
