پارت صد و سوم :
اردشیر باور نمیکرد مردی با این هیبت اینطور زار بزند. شبیه کسی که غم تمام دنیا را روی شانههایش گذاشته بودند. حرف توی دهان نایب بختیاری خشک شده بود. نمیدانست برای آرام کردن پیرمرد رشتهی کلام را از کجا بگیرد. پشیمان بود که ناجیاش را آزار داده است.
- من... پیرمرد...
تلاش کرد جملهای به ذهن بیاورد ولی فکر از او فرار میکرد.
- پهلوون پیروز رو
لطفا صبر کنید...
