پارت صد و سوم :


اردشیر باور نمی‌کرد مردی با این هیبت این‌طور زار بزند. شبیه کسی که غم تمام دنیا را روی شانه‌هایش گذاشته بودند. حرف توی دهان نایب بختیاری خشک شده بود. نمی‌دانست برای آرام کردن پیرمرد رشته‌ی کلام را از کجا بگیرد. پشیمان بود که ناجی‌اش را آزار داده است.

- من... پیرمرد...

تلاش کرد جمله‌ای به ذهن بیاورد ولی فکر از او فرار می‌کرد.

- پهلوون پیروز رو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!