پارت صد و هشتم :

‌
خانه همان‌طور به نظر می‌آمد که همیشه بود. سرد، ساکت و تیره.

با این‌که همه جا از تمیزی برق می‌زد بوی ماندگی زیر بینی‌اش زد. از شهربانی که بیرون رفت راهش را کشید و شب خودش را رساند پیش ژانت. فقط خیره شدن به چشم‌های سبز او بود که می‌ترسد واهمه‌ی حرف‌های نایب را از تنش بریزد. ترسی که حالا بیشتر از همیشه تنش را می‌لرزاند. این همه سال منیرالزمان را تحمل نکرده بود که یک جوجه‌ نظ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️