پارت صد و هشتم :
خانه همانطور به نظر میآمد که همیشه بود. سرد، ساکت و تیره.
با اینکه همه جا از تمیزی برق میزد بوی ماندگی زیر بینیاش زد. از شهربانی که بیرون رفت راهش را کشید و شب خودش را رساند پیش ژانت. فقط خیره شدن به چشمهای سبز او بود که میترسد واهمهی حرفهای نایب را از تنش بریزد. ترسی که حالا بیشتر از همیشه تنش را میلرزاند. این همه سال منیرالزمان را تحمل نکرده بود که یک جوجه نظ
لطفا صبر کنید...
