پارت صد و یازده :
فصل هفتم
آفتاب میتابید. زمستان اما خیال تمام شدن نداشت. سوز هوا وحشی و سیاه، به صورت سیلی میزد.
اردشیر، سرش را از عکس بالا آورد و با نارضایتی به چشمهای سیاه دخترک خسته نگاه کرد.
- تو این رو داشتی و نشونم نداده بودی؟!
مهرخ دستش را دور فنجان قهوه حلقه کرد. بخار داغ، عطر تلخی را در فضا پر کرده بود. دخترک شانه بالا انداخت:
- چ
لطفا صبر کنید...
