پارت صد و هجده :




با صدای دق‌الباب چشم‌هایش را باز کرد. هنوز احساس می‌کرد که تنش از بیخوابی‌های مداوم کوفته است. طول کشید تا حواسش سر جا بیاید و موقعیت خود را به یاد بیاورد. کسی پیوسته به چوب در دکان می‌کوبید. خود را از پستو بیرون کشید و قبل از پا گذاشتن روی خاک اره‌های کبابی، پتو را دور تن درشتش پیچید. صبح سردی بود!

- چه خبره؟ تعطیله! برید غروب بیاید!

این را گفت و دست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!