پارت صد و پانزده :

‌
با چند قدم فاصله از همدیگر، به جایی رسیدند که اردشیر پیش از این هم آمده بود. خانه‌هایی کوچک، گِلی و البته پراکنده. میان برف‌های یخ‌زده و باقی‌مانده از بارش چند شب قبل، فقر و نکبت از آن خانه‌ها می‌برید. چند تایی درشکه و ماشین دودی به چشم مهرخ آمد.

- کدومه منزل ژانت، نایب؟

دخترک حالا از تپه‌ای کوچک بالا آمده بود. نفس عمیقی کشید تا هوای سرد سینه‌اش را خالی کن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️