پارت صد و پانزده :
با چند قدم فاصله از همدیگر، به جایی رسیدند که اردشیر پیش از این هم آمده بود. خانههایی کوچک، گِلی و البته پراکنده. میان برفهای یخزده و باقیمانده از بارش چند شب قبل، فقر و نکبت از آن خانهها میبرید. چند تایی درشکه و ماشین دودی به چشم مهرخ آمد.
- کدومه منزل ژانت، نایب؟
دخترک حالا از تپهای کوچک بالا آمده بود. نفس عمیقی کشید تا هوای سرد سینهاش را خالی کن
لطفا صبر کنید...
