پارت صد و چهارم :

‌
نیاز نبود که صدای دق‌الباب را بشنود تا به سمت در کوچه پا تند کند. مهرخ انگار که بال درآورده باشد در حیاط خانه‌ی ایلماه می‌دوید. قبل از این‌که اردشیر کلون مردانه را بکوبد، نوای پوتین‌هایش را از کوچه شنیده بود.

لبخند روی لب‌های ایلماه نشست. فیروزه با ذوق بالا پرید:

- حکما گه‌گه اردشیرمه.

خواست دنبال مهرخ بدود که ایلماه دستش را گرفت و نگذاشت. می‌خواس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    چه قلمی عالی🤗❤️

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️