پارت صد و چهارده :
دورتر مهرخ در تاریکی، سایهی بلندی را دید که نزدیک میآید. خودش را در سینهی تخته سنگی پنهان کرد. میدانست که شب به قول نایب درنده دارد. جماعت رجال گاهی از گرگهای کوهستان هم درندهخوتر میشدند. نفسش را توی سینه نگه داشت. میترسید که حتی غریبهای صدای بالا و پایین شدن قفسهی سینهاش را بشنفد. کمی بعد بود که توانست قامت بلند اردشیر را بشناسد. پس او زودتر از پسرعمویش رسیده بود.
لطفا صبر کنید...
