پارت صد و دوم :
اردشیر با دیدنش برای ثانیهای خشکش زد و ماتش برد! پیرمرد اما انگار هر لحظه منتظر بیدار شدن اردشیر بود.
- پس احوالت خوبه!
اردشیر آب دهانش را قورت داد و دست به جیب برد. تفنگش سر جایش بود.
- تو منو نجات دادی؟ افتاده بودم توی چاه!
پیرمرد نگاهی به بیرون انداخت و جواب اردشیر را نداد. به جایش کسی را صدا کرد:
- بیا غذا رو بکش! بیدار
لطفا صبر کنید...
