پارت صد و شانزده :


همین موضوع اردشیر را نگران کرد. نگاهش را سمت مهرخ چرخاند که با حالتی کنجکاو حیاط کوچک و خالی از درخت را برانداز می‌کرد.

اردشیر لب زد:

- بهتره بری صبیه‌ی شاهرخ میرزا! یه چیزی مشکوکه!

احمدرضا جای مهرخ یک قدم جلو آمد.

- چی؟

- انگاری کسی باخبر بود که ما به این‌جا سر می‌زنیم. یحتمل کسی ما رو می‌پاییده!

- حشمت؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!