پارت صد و شانزده :
همین موضوع اردشیر را نگران کرد. نگاهش را سمت مهرخ چرخاند که با حالتی کنجکاو حیاط کوچک و خالی از درخت را برانداز میکرد.
اردشیر لب زد:
- بهتره بری صبیهی شاهرخ میرزا! یه چیزی مشکوکه!
احمدرضا جای مهرخ یک قدم جلو آمد.
- چی؟
- انگاری کسی باخبر بود که ما به اینجا سر میزنیم. یحتمل کسی ما رو میپاییده!
- حشمت؟
لطفا صبر کنید...
