پارت صد و نهم :

‌
بعد از چند روز بالاخره توانسته بود آسمان را ببیند. آسمانی که حالا گرفته و پر از ابرهای سیاه بود. انگار که طهران تمام غصه‌هایش را با آسمان قسمت می‌کرد.

تنش هنوز درد داشت. جای مشت و لگدی که خورده بود می‌سوخت.

چشم انتظاری می‌کشید. اما نه برای دیدن نایب. دلش می‌خواست کسی که کلون خانه‌ی مقصود را می‌کوبد، دخترعموی گریزپای‌ش باشد که نبود.

حالا روی ایوان روبروی ناÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️