پارت صد و نهم :
بعد از چند روز بالاخره توانسته بود آسمان را ببیند. آسمانی که حالا گرفته و پر از ابرهای سیاه بود. انگار که طهران تمام غصههایش را با آسمان قسمت میکرد.
تنش هنوز درد داشت. جای مشت و لگدی که خورده بود میسوخت.
چشم انتظاری میکشید. اما نه برای دیدن نایب. دلش میخواست کسی که کلون خانهی مقصود را میکوبد، دخترعموی گریزپایش باشد که نبود.
حالا روی ایوان روبروی ناÛ
لطفا صبر کنید...
