سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت دوم :
پا کشید سمت در که از سرباز دربارهی پاکت عجیب بپرسد. در همین حین بود که پاکت را باز کرد.
توی دست اردشیر پاکت باز شد و روبرویش در اتاق!
مسلم داخل آمد.
- جهانبخش! خدا به خاک سیاه بنشوندت. دیر کردی مرد!
اردشیر به نفرین خالهزنکی همکارِ همدرجهاش جواب نداد. به جایش پرسید:
- این چیه؟ کی آورده؟
- یه قرص قمر! یه لعبت تام! یه حوری بهشتی!
دست اردشیر از توی پاکت سه دفتر بیرون کشید. مسلم سمت اورکتش میرفت. همان وقت به اردشیر طعنه زد:
- غربتیها شانس دارن! بشین حکما صاحبش پیدا میشه. از دم صبح تا الان که صلات ظهره دوبار اومده و رفته.
سر که بالا آورد مسلم داشت در را پشت سرش میبست. اردشیر نگاهی اجمالی انداخت. خطش قشنگ بود.
پر پیچ و تاب! محکم و زنده. انگار که نویسنده، خطاط باشد. با مداد و خودنویس رج نخورده بود. دفترهای زرد شده و کهنه، با قلم ریز خطاطی، سیاه شده بودند.
اردشیر لب زد:
- جلالخالق!
دست روی جلد کشید و یکی یکی دفترها را باز کرد. تا آخرین دفتر که چشمش ((ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ)) افتاد.
حکم عقل بود که از آنجا شروع به خواندن کند.
((حالا که به مرحمت بزرگ دانا، قلم توی دوات فرو میبرم، نمیدانم تا کجا خواهم نوشت. عمر به دست اوست و پیدا نیست که چند دفتر در شرح سرگذشت من سیاه شود. باری بر ذم من است که بنویسم زیرا تنها کاریست که از عهدهی حقیر برمیآید. شاید مصلحت ایزد یکتا این بوده که مرا با تنی بیمار و روانی رنجور بیافریند و در قبال دردی که میکشم و رنجی که چرخ فلک بر من روا داشته، قدرت قلم زدن بدهد. الاایهاالحال هیچ معلومم نیست که دردنامهی مرا از آیندگان کسی بخواند یا نخواند. اما این امانت روی دوش من سنگینی میکند. پس با تکیه به ذات کبریایی او شروع میکنم))
نگاه اردشیر پایینتر آمد. دوات سیاه در گذر روزها به خاکستری میزد. قدر یک بند انگشت زیرتر از مقدمه، نویسنده شرح سرنوشتی را که میگفت؛ شروع کرده بود:
ناشتایی میخوردم. "بیفایده" نشسته بود بر تخت حیاط، زیر تابش مطبوع بهاری و عدس پاک میکرد. زیر لب هم برای خود میخواند و قری به کمرش میداد.
زنعمو لقلق کنان، خود را به ایوان رساند و غرولند کرد: - زن حیا کن! شرم کن! باز که کک افتاده توی تنبونت و قرت گرفته. زن رو چه به خوندن؟ صدات به گوش نامحرم میرسه روز پنجاه هزار، سرب داغ تو گلوت میریزن!
بی فایده خندید. دوری عدس را گذاشت روی تخت و بلند شد و بشکن زنان گفت:
- خانم جان! روز پنجاه هزار، قراره صد تا بلا سرم بیاد سرب داغ هم روش.
دوباره شروع کرد به رقصیدن:
- رُ رُ ربابه، دلم برات کبابه...
زنعمو غر زد:
- همین کارا رو میکنی که خدا دامنت رو سبز نمیکنه و درخت بیبار و بر موندی!
لطفا صبر کنید...
اسرا
3جالب ازخاطرات دفترشروع میشه🙏