پارت یک :

توجه: شخصیت‌های اصلی این رمان خیالی و زاده ذهن نویسنده‌اند.‌ با این حال در نوشتن این رمان از حوادث و شخصیت‌های تاریخی الهام گرفته شده است. هر گونه تشابه اسمی با شخصیت‌های واقعی اتفاقی‌ست.
سوز هوا، مثل تیغ صورت را می‌برید. حتی برای او که بچه‌ی زاگرس بود، هوا غیرقابل تحمل به نظر می‌رسید. آفتاب انگار جان نداشت. میان آسمان آبی می‌تابید و نورش حرارت نمی‌داد.
باد البرز، انگار بی‌رحم‌تر از باد زاگرس بود. از شمال می‌آمد و به پشت گوش‌هایش سیلی می‌زد.
کت نظامی‌اش را تنگ‌تر به تن درشتش پیچید.
بخار دهانش، مثل مه صبحگاهی کوهستان غلیظ بود.
تا همین نیم‌ساعت پیش، زیر گرمای مطبوع کرسی، داشت الیور تویستی را که امانت گرفته بود، تورق می‌کرد. بار اولی نبود که این کتاب را می‌خواند.
در روزگار خِنِسی و مواجب بخور و نمیر شهربانی، چند باره خواندن نُوِل* حتی به عاریه گرفتن، غنیمت بود.
پا در حیاط شهربانی گذاشت. برف را پارو کرده بودند و راه‌باریکه‌‌ی وسط حیاط، شبیه خیابانی کوتاه شده بود.
خیابانی که سطحش یک لایه‌ی نازک یخ، مثل شیشه برق می‌زد.
آرام و با احتیاط، پوتین‌های عاج‌دارش را روی یخ گذاشت. صدایی شبیه شکستن بلوط، اما نرم‌تر و نازک‌تر در گوشش پیچید. چیزی به دلش چنگ زد. نوعی احساس لذت آمیخته با غم.
درست جلوی در ساختمان، نگهبان کم‌سن و سال، با بینی سرخ از سرما و چشم‌هایی که انگار تهش اشک نشسته بود، پا کوبید.
- نایب**!
اردشیر سرتکان داد.
- آزاد!
سرباز نفسش را بیرون داد. اردشیر وقتی از کنارش می‌گذاشت، با خنده زمزمه کرد:
- یخ کردی کچل!
اتاق خالی بود‌. اردشیر می‌دانست که روز سختی نیست. با آن برفی که دامن طهران را گرفته بود، یحتمل می‌توانست لنگ‌هایش را روی میز دراز کند، سیگارش را بگیراند و از سر بیکاری پلک‌هایش را روی هم بگذارد.
اتاق خالی بود!
می‌توانست گزارش رد کند ولی در مرامش نبود که زیرآب بزند. میان خلوتی روز، چه نیاز بود به تحویل دادن و تحویل گرفت پست؟
لَخت و بی‌خیال، در حالی که گوشه‌ی سبیلش را می‌جویید سراغ بخاری هیزمی رفت. شعله تا انتها بالا بود. دستانش را روی هُرم گرمای آن گرفت و کش و قوسی به بدنش داد.
تنش که گرم شد، با چشم‌های خمار بی‌خوابی کشیده سمت میز رفت.
پاکت بزرگی روی میز بود.
سرش را کج کرد. کلاهش را برداشت و دستی توی پرپشتی موهایش برد.
بعد با تعجب چشمش میخ نوشته‌ی سبز رنگ، روی پاکت قهوه‌ای شد.
((فقط برسد به دست جناب نایب اردشیر جهانبخش‌)).
پایین‌تر با خط ریزتری نامی از فرستنده بود.
((امیر اختیار))
لبش را تر کرد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    خوبه و عالی

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    عالی تا اینجا

    ۱ سال پیش
  • اکرم

    0

    پارت اول خوب بود

    ۱ سال پیش
  • عالیه

    0

    دارم میخونمش اولاش ک خوبه

    ۱ سال پیش
  • سحر

    0

    وای من عاشق داستانهایی هستم که درمورد زمانهای قدیم نوشته شده ممنون نویسنده جان قلم پر قدرتی داری 🤩🤩🤩

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!