پارت چهارده :
سعی کردم به لبهایم کش بدهم.
- بذارید پای دلواپسی برای دردونهام و عزیمتش به تبریز. هر چند که موجب مسرته ولی دلتنگی سوای عقل ساز میزنه.
اخمش را گذرا در هم کشید و تکانی به تنش داد.
- حالتون خوش نیست؟
صورتش سرخ شد و به عرق نشست.
- هیش! ماه درده*. خوبم. وقتش نیست به یقین. مگه از شوق بازگشت عموی کوچیک، این وروجک عجله داشته باشه. عجالتا سکوت کنید که شرمم میگیره پیش
لطفا صبر کنید...
