پارت هشتم :

دستش را ستونی روی زمین کرد و با یک حرکت بلند شد. رخت نظامی به تنش خوش نشسته بود. کلاهش را توی دست گرفت:

- باید به بازار برم جهت خرید خرده اقلام مورد نیازم. حمام ده هم امروز قرق من و قشونمه.‌

از نگاهش می‌فهمیدم که دلتنگم می‌شود ولی غرو ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!