پارت سیزده :
زنعمو لحظهای گنگ نگاه کرد. اشکهایش مثل باران بهاری تند و بیمهابا پایین ریختند.
با سرعتی که از هیکل و بنیهی او بعید بود از جا بلند شد. سمت بیفایده دوید و شانههایش را توی دو دست گرفت:
- مطمئنی بیفایده جان؟
- الساعه شازده محمدحسین از شهر برگشتن و به اسدالله گفتن.
- خدایا شکرت! شازده میدونه؟
- نه خانم اول به شما خبر...
زنعمو دست بالا برد و دوباره خد
لطفا صبر کنید...
