پارت سیزده :



زنعمو لحظه‌ای گنگ نگاه کرد. اشک‌هایش مثل باران بهاری تند و بی‌مهابا پایین ریختند.
با سرعتی که از هیکل و بنیه‌ی او بعید بود از جا بلند شد. سمت بی‌فایده دوید و شانه‌هایش را توی دو دست گرفت:
- مطمئنی بی‌فایده جان؟
- الساعه شازده محمدحسین از شهر برگشتن و به اسدالله گفتن.
- خدایا شکرت! شازده می‌دونه؟
- نه خانم اول به شما خبر...
زنعمو دست بالا برد و دوباره خد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!