پارت شانزده :
بر خلاف تصورش شب شلوغی را سپری کرده بود. آنقدر شلوغ که نتوانست یک لحظه آرام بنشیند و کاغذهای کهنه را تورق کند.
دفترها را مثل گنج بزرگی زیر بغل زد. همین چند دقیقهی پیش کشیک را به همقطارش تحویل داده بود. حالا میتوانست، زیر بارش نرم برفی که روی زمین یخزدهی طهران میبارید با فراغ بال به اتاق کرایهایاش برود. سر راه از بقالی چند سیر تخمهی بوداده بخرد. زغال کرسی
لطفا صبر کنید...

م.ر
0😚😊😚زیبا داستان تاریخی