پارت شانزده :



بر خلاف تصورش شب شلوغی را سپری کرده بود. آن‌‌قدر شلوغ که نتوانست یک لحظه آرام بنشیند و کاغذهای کهنه را تورق کند‌.
دفترها را مثل گنج بزرگی زیر بغل زد. همین چند دقیقه‌ی پیش کشیک را به هم‌قطارش تحویل داده بود.‌ حالا می‌توانست، زیر بارش نرم برفی که روی زمین یخ‌زده‌ی طهران می‌بارید با فراغ بال به اتاق کرایه‌ای‌اش برود. سر راه از بقالی چند سیر تخمه‌ی بوداده بخرد. زغال کرسی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    😚😊😚زیبا داستان تاریخی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️