سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت ششم :
صدای دقالباب بود که نگاه اردشیر را از دفتر کَند و به روبرو کشید. درست جایی که پشت در چرک و خاکستری، کسی به در میکوبید.
کلافه شد. سرنوشت مهدخت توی دفتر، به جانش خوش نشسته بود. دلش میخواست باز هم بخواند.
صدا توی گلو انداخت و بلند گفت ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
اسرا
2خوب دفترهااورده ولی الان چی شده که نوشته مریض احوال🙏🤔