پارت ششم :

صدای دق‌الباب بود که نگاه اردشیر را از دفتر کَند و به روبرو کشید. درست جایی که پشت در چرک و خاکستری، کسی به در می‌کوبید.

کلافه شد. سرنوشت مهدخت توی دفتر، به جانش خوش نشسته بود. دلش می‌خواست باز هم بخواند.

صدا توی گلو انداخت و بلند گفت ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!