پارت بیست :
حواس شاهرخ جمع بود که آن نگاههای داغ را از من دریغ کرد.
- خواستم همگی شما اهل اندرونی امروز اینجا جمع شید که مخصوصا از تکتکتون تشکر کنم. حکما نبود من برای مادرم و شازده سخت گذشته و به مرحمت محبت شما این روزها رو گذروندن. برگ سبزیه تحفهی درویش. امیدوارم مقبول بیفته.
- دستت درست پسرم.
زنعمو بالهای پارچهی سوغات شاهرخ را باز کرد. بوی چرم زیربینیام زد.
لطفا صبر کنید...
