پارت بیست :




حواس شاهرخ جمع بود که آن نگاه‌های داغ را از من دریغ کرد.
- خواستم همگی شما اهل اندرونی امروز این‌جا جمع شید که مخصوصا از تک‌تک‌تون تشکر کنم. حکما نبود من برای مادرم و شازده سخت گذشته و به مرحمت محبت شما این روزها رو گذروندن. برگ سبزیه تحفه‌ی درویش. امیدوارم مقبول بیفته.
- دستت درست پسرم.
زنعمو بال‌های پارچه‌ی سوغات شاهرخ را باز کرد. بوی چرم زیربینی‌ام زد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️