سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت نوزده :
- خبرعزیمت محمدحسین میرزا را برای پدرت نوشتی، مهدخت جان؟
عمو با لحنی مهربان و خودمانی حرف میزد. درست شبیه آن وقتهایی که دختری کوچک بودم و مرا روی زانو مینشاند و گونهام را میبوسید.
هنوز صورتم داغ بود. نفسم را بیرون دادم و آهسته "بله" گفتم.
- چند وقتیه که از پدرت خط و کاغذی ندارم. حکما سرش در دربار خیلی شلوغه!
به چشمهای مهربان اما غمگینش نگاه کردم. نمیدان
لطفا صبر کنید...