پارت نوزده :



- خبرعزیمت محمدحسین میرزا را برای پدرت نوشتی، مهدخت جان؟
عمو با لحنی مهربان و خودمانی حرف می‌زد. درست شبیه آن وقت‌هایی که دختری کوچک بودم و مرا روی زانو می‌نشاند و گونه‌ام را می‌بوسید.
هنوز صورتم داغ بود. نفسم را بیرون دادم و آهسته "بله" گفتم.
- چند وقتیه که از پدرت خط و کاغذی ندارم. حکما سرش در دربار خیلی شلوغه!
به چشم‌های مهربان اما غمگینش نگاه کردم. نمی‌دان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!