پارت چهارم :
سرم را بالا بردم و لبخند زدم:
- با اجازهی شما زنعمو، خودم خواستم که شازده احمدرضا اینجور صدام کنن. برای من با برادرم توفیر ندارن.
از ترس بغضی که نابههنگام توی گلویم بنشیند، اسم امیرحسام را نیاوردم و حرفم را خوردم.
احمدرضا س ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

اسرا
1عجب خانواده که عاشق دخترهستن🙏