پارت هفتم :

چیزی درونم تکان خورد. به همین زودی، هنوز شش ماه نشده، باید می‌رفت؟ هنوز تشنه‌ی حضورش بودم.

- فردا خروس‌خون عزم سفر دارم. اومدم یه دل سیر با تو خداحافظی کنم. شاید فردا دیگر فرصتی نباشه. اشک توی چشم‌هایم پر شد.

فوری گفت:

- تصد ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!