پارت هجده :
زنعمو غرغری کرد:
- صد بار بهش گفتم جلوی اون زبونت رو بگیر زن! مگه به خرجش میره.
شاهرخ یقهی اسدالله را ول کرد و صدایش را توی گلو انداخت:
- مقصود!
زنعمو سمت پلهها رفت و رو به عروسها گفت:
- روحوضی* نیست که ایستادید به تماشا. برید دنبال کارتون.
حیرت زده نگاه کردم.
مقصود، تفنگدار درشت هیکل خانعمو، یاالله گفت و پا در حیاط اندرونی گذاشت.
- شازده!
-
لطفا صبر کنید...
