پارت هشتاد و پنجم :

ساختمان بیمارستان بیش از حد غرق آرامش بود، انگار هیچ‌یک از اهالی آن خبر از اتفاقی که در اتاق رامی افتاده بود، نداشتند. رازان مانند باقی اهالی، بی‌خبر نگاهش را از آسفالت گرفت و به ورودی دوخت. دیگر حس نشستن و صحبت کردن با بامداد را نداشت هرچند شک داشت اگر حرفی بزند او جواب دهد. متوجه شده بود عمق دریای افکار او بی‌اندازه زیاد بود و حرف‌هایش باعث شده بامداد به حدی در این دریا غرق شود که هیچ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    2

    یعنی شر از این خانواده مگه دوری میکنه...حالا حرف مزدک و فهمیدم،هرکاری میکنه تهش میرسه به رامی..واای.

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دقیقا.. قدم از قدم نمیتونه برداره

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️