ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت هشتاد و پنجم :
ساختمان بیمارستان بیش از حد غرق آرامش بود، انگار هیچیک از اهالی آن خبر از اتفاقی که در اتاق رامی افتاده بود، نداشتند. رازان مانند باقی اهالی، بیخبر نگاهش را از آسفالت گرفت و به ورودی دوخت. دیگر حس نشستن و صحبت کردن با بامداد را نداشت هرچند شک داشت اگر حرفی بزند او جواب دهد. متوجه شده بود عمق دریای افکار او بیاندازه زیاد بود و حرفهایش باعث شده بامداد به حدی در این دریا غرق شود که هیچ

لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
2یعنی شر از این خانواده مگه دوری میکنه...حالا حرف مزدک و فهمیدم،هرکاری میکنه تهش میرسه به رامی..واای.