پارت هشتاد و دوم :

اما چه خبر از هومن و هیلایی که برای او حکم خواهر داشت؟ هومن؛ او که با قدم‌های محکمی در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله که زیر آسمان تاریک به لطف نور تیر چراغ‌برق روشن شده بودند سوی مقصدی که طبق پیام یاسر می‌دانست باشگاه مبارزه بود، می‌رفت. محکم بودن قدم‌هایش کاملاً در تضاد با خستگی همه جانش پس از یک شب نخوابیدن و از صبح هیچ نخوردن، انگار خشمی که نسبت به یاسر چون شعله در وجودش زبانه کشیده بود Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    چقدر هیجان داشت هومن باید ی تیزی جرج یاسر بی کله میکرد.خسته نباشی نویسنده جان قلمت مانا 🌹❤🌹❤

    ۱۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    به یاسر نیازمندیم هنوز🫣

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    3

    وای جونم دراومد سرش...انقدر واسه هومن استرس گرفتم،وای نیکوو اگهه توو باشییییی امیدوارم ذلیل بشی

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    و حتی اولین نفری که از نیکو هم خوشش نمیاد🫣😂

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    1

    چه مبارزه ای! استرس گرفتم

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    😁🫶🏼🔥

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️