پارت هشتاد و هشتم :

در آن‌سوی شهر؛ نیکو ماندگار که هومن باید خبر آمدنش را چون وزنه‌ای بر دوش خود تحمل می‌کرد و هیچ نمی‌گفت، با قدم‌های سریعی کنج پیاده‌رو حینی‌که دست به دیوار می‌کشید و هرازگاهی با ذره‌ای اضطراب به عقب نگاه می‌انداخت، راه گرفته و خود را به کوچه‌ی موردنظر می‌رساند. آنقدر دست به دیوار سخت کشیده بود که پوست سرانگشتانش با لطافت سابق زمین تا آسمان تفاوت داشت. نگاهی دیگر به عقب انداخت سپس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فیونا

    0

    عاشق نمک های نشاط وسط این ناجوری ام💕✨ اون جایی که هیلا گفت هلو با پرزش قشنگه😂😂 اون بسته ای که هیلا بازش کرد یه دردسر جدیده، نه؟

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    برای دردسرسازی حتی یه لحظه بیکار نمیمونم🍃 آره.. دردسر جدیده.

    ۱ سال پیش
  • مخاطبان ناجوری

    0

    Are we a joke to you?

    ۸ ماه پیش
  • آذر

    0

    این یاسر هم اصلا ول کن نیست

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای هیلا خیلی خوبه🤣هلو با پرزش🤣🤣هومن این دفعه دیگه قاطی میکنه بخاطر کارای هیلا..نیکوجان عزیزم اخه چی میخوای از جون اینا

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️