ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت نود :
خورشید مشکی مریخ آلوده به غبار نگاهش زیر افتاد، سفیدی چشمانش از حال و هوای بارانی آسمان نگاهش با قلمویی خونین رنگآمیزی شده بود؛ انگار آسمان چشمانش قصد داشت باران خون ببارد. تنها، بیسرپناه و غمگین راهش را از کنج خیابان گرفت و سمت مقصدی نامشخص قدم برداشت. دستان ظریفش میلرزیدند؛ اما واکنشی نشان نمیداد، انگار با این لرزش خو گرفته بود و از پایان نیافتنش گلهای نداشت. این زن گریان، نÛ
لطفا صبر کنید...

Fatemeh
0اخییییییی💔😭😭🥺