پارت صد :

مقصد مزدک پایدار کلبه‌ی جنگلی‌اش بود، کلبه‌ای که خبر نداشت آنجا مهمان ناخوانده‌ای به انتظارش نشسته بود.

از نیمه‌شب گذشته بود و رازان هنوز هم قصد نداشت به خانه برگردد. تماسی از طرف ایرج و بانو نداشت، خبر داده بود که اگر لازم باشد تا صبح منتظر خواهد ماند و بدون صحبت با مزدک به خانه برنمیگردد. گردنش را که تکیه به لبه‌ی کاناپه قدری ناآرامی می‌کرد، تکان ریزی داد و لحظه‌ای از ذهنØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آناشید

    0

    طبیعتا دلم رفتتت:)

    ۷ ماه پیش
  • لیلا-

    0

    مزدک بد جوری توی این ناجوری گیر کرده 🤭 و جالب اینجاست رامی با اتصال گنگش جوری مرکز ناجوری قرار گرفته که همه چیز و همه شخصیت ها حول محورش میچرخن

    ۸ ماه پیش
  • آذر

    1

    جووون رازان😁 ازین کارا و حرکت ها هم بلده

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دختر منه خب🫣😂

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    واقعا از قلم و محتوای رمان خوشم میاد...ادبیات رمان هم بسیار زیباست..این رمان تا اینجا واقعا یه شاهکار به تمام معناست🥲✨🎀

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عزیزم فدای نگاهت😍🫶🏼

    ۱ سال پیش
  • ام البنین

    3

    عالی بود ممنون بابت هیجانی بودن رمان ،باید بهت تبریک بگم یکی از بهترین رمان هایی بود که خواندم و همیشه منتظر ادامش رو بخونی

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چقدر ذوق کردم با نظرت عزیزدلم، خوشحالم که میخونی و دوسش داری، ممنون بابت نظرت🫶🏼✨

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️