ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت هشتاد و چهارم :
گذشته از رازان و بامداد، در بیمارستان؛ مردی که بدون هیچ جلب توجهی وارد شده بود، آخرین قدم را در مسیر خود برداشت و مقابل در اتاق موردنظرش ایستاد. مردمکهایش غرق دریای سیاهی که مملو از امواج براقی مانند انعکاس رعد بود، بر سفیدی در چرخیدند و بدون اینکه حسی در چهرهاش مشخص باشد، دست پوشیده از دستکش نیمپنجهی سیاهش را در جیب شلوار همرنگ دستکشهایش فرو کرد که با این حرکت لبهی کت چرم سیا
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
از پستهای پیجم اطلاع دارن.
۹ ماه پیشآذر
1تو دنیای اینجور آدما همینه دیگه تا یه شخصی به کارشون ربط پیدا کنه تا آسیبی بهش نزنن ول کن نیستن یا میکشنش.
۹ ماه پیشفخری
1چی از جون این دختر میخوان گناه داره دلم به حالش سوخت. 🙏🏻😔
۱۲ ماه پیشفاطمه زهرا
1تف تو سرت دامیار خان...مزدکم کجایی که بچت رو دارن میکشن😭😭😭مزدکککک
۱ سال پیشفیونا
1عه مزدک نبود... جلاد رفت، یه جلاد دیگه اومد🥲
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
داستانها داریم با این جلاد دوم:)
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آذر
1یعنی چی؟ اسم این شکارچی دامیاره؟ چطوری همه اسمشون رو میدونن من نمیدونم😳🤔