پارت هشتاد و نهم :

و در یک هماهنگی زمانی؛ در محله‌ی دیگری از شهر، در فلزی خانه‌ای توسط کسری بسته شد. مزدک سه‌قدمی جلوتر از در، دستی به یقه‌ی پیراهن سیاهش کشید و نگاهش را دورتادور حیاط کوچک و مربعی چرخاند. قدم روی زمین سیمانی به جلو برداشت و در دوقدمی در توری سفیدرنگی ایستاد که کسری آهسته دستگیره‌ی در توری را کشید و کلید در قفل انداخت و بعد؛ در چوبی را باز کرد و خود کنار کشید تا ابتدا مزدک وارد شود، او هم Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Fatemeh

    0

    فقط یه صحبت دوستانه فقط 😂

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    اخ قلبم واسه مزدک..اخ..وجدانن رامی اگه به مزدک نرسید به *** دیگه ای هم نباید برسه،بچم مزدک گناه داره خب

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا باید ببینیم انتخاب خود رامی کیه👀🍃

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    مزدک فرشته نجات رامی.جلادِ نریمانی

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    🖤🔥

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    0

    آخ آخ.. فقط تهدید های مزدک🛐 «میفتم به جونت ازت خاکستر بمونه.»❤️ 🔥

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مخصوصا وقتی پای رامی وسطه🔥

    ۱ سال پیش
  • Fate

    4

    خدایا اگه وجود داری اشکای منو ببین یکی مثل مزدک سر راهم قرار بده

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    این از قشنگترین نظرات درمورد مزدک بود😂🫶🏼

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️